خرید بک لینک
پدر بزرگ عزیزم زندگی کم کم به روال عادی برگشته، درطول روز کمتر به تو فکر میکنم و حتی شده روزی که بهت فکر نکنم، سرم بسیار شلوغ شده طوری که چند روز پیش به او میگفتم "باید چندتا نیکی باشد تا به همه کارها برسد"، شبهایی بوده که خسته خوابیده ام و صبح خسته

برچسب: نویسنده: رویا شاکری تاريخ: چهارشنبه 20 ارديبهشت 1396 ساعت: 0:36

کنارش روی نیمکت نشستم و چایی رو تعارف کردم. گفتم مامانی سه ماهم گذشته نمیخوای موهاتو رنگ کنی؟ دستشو گذاشت رو دستم و گفت "پنجاه سال زندگی که کم نیست. زمانی که ما عقد کرده بودیم مثل الان نبود راحت بریم بیرون که! من صبحش موهامو بیگودی میپیچیدم دامن کوتا

برچسب: نویسنده: رویا شاکری تاريخ: دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 ساعت: 10:59

یکم اردیبهشت تولد او هست.. چون من کلاس داشتم تولدش رو در شهر دانشگاه من گرفتیم. یک جشن کوچک دونفره. باید اعتراف کنم از چند روز قبل منتظر بودم کیک شکلاتی تولدش رو بخورم ولی به طرز عجیبی همه کافی شاپ ها بسته بود و کیک قنادی هم خیلی بزرگ بود ب ای دو نفر

برچسب: نویسنده: رویا شاکری تاريخ: دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 ساعت: 10:59

از اولین چیزهایی که با ورود به دانشگاه یاد گرفتم اینه که به صورت نشسته در اتوبوس به خواب خیلی خیلی عمیق برم. به طوری که برای گرفتن پول که آخر خطه بیدارم کنن. البته یکسری موارد هم باید رعایت بشه مثلا آدم باید توانایی داشته باشه تو خواب خیلی عمیق هرچند

برچسب: نویسنده: رویا شاکری تاريخ: دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 ساعت: 10:59

روی صندلی رو به رویش میشینم مقالات رو تند تند ورق میزنه، دوتاشون رو با خودکار قرمز ضربدر میزنه میده دست من "این دوتا نه، مدل سازی ندارن" برگه هارو تا میکنم میذارم تو کیفم . میگه "بقیه معتبر هستن ولی مطمئنی میتونی از توشون چیزی پیدا کنی!" چیزی نمیگم م

برچسب: نویسنده: رویا شاکری تاريخ: دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 ساعت: 10:59

صفحه بندی